سامانسامان، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 27 روز سن داره

سامان،هدیه الهی

اولین ورود سامان به خونه

سلام نفسم ظهر شنبه بابایی وخاله وجیهه اومدن دنبالمون که بریم بافق ،من ومامان وسیله ها روجمع کردیم  وقتی که ناهار رو نوش جان کردیم رفتیم شما رو تحویل گرفتیم . پرستار بخش وقتی که عکست رو دید گفت چقدر عکش خوشکل شده منم درجوابش گفتم  پسرم خوشکل بوده که عکسشم خوشکل شده ، بنده خدا دیگه هیچی نگفت و رفت. بابایی هی زنگ می زد که چرا نمیاین آخه می خواست تو رو ازنزدیک ببینه وبغلت کنه . وقتی که دیدت گرفتت تو بغل وکلی بوست کرد ما روهم دیگه از یاد برده بود. شما هم از یزد تا شهرک صنعتی بافق شیر خوردین ماشاا... به این خوش اشتهاییت مادر.   آقاجون هم هی زنگ...
4 ارديبهشت 1391

خاطره بدنیا اومدنت

   سلام عزیزترینم خوبی گلم,عزیز مامان  چهارشنبه (90/12/03) وقت زایمانم بود که ما  یعنی من وبابات واقاجون ومامان جون وهمسایه مامان جان آمنه خانم عصر چهارشنبه  رفتیم یزد.         مامان جونت خیلی بی دله به خاطر همین همسایشون و آورد تا پاداریم بکنه. وقتی رسیدیم بیمارستان دکتر گفت فردا صبح بیام تابستری بشم ماهم شب رفتیم خونه دایی محمد خوابیدیم ساعت نزدیک 3 بامداد بود که دیگه طاقت نداشتم رفتیم بیمارستان (آخه می خواستی زمینی بشی) . ساعت 10:55 بود که من وبابات برای اولین بار بچه دار شدیم . ساعت 12:30 بود که آوردنت ...
3 ارديبهشت 1391